نوشته‌ها

تحلیل روانشناختی فیلم رگ خواب

, , ,

رگ خواب
حکایت حماقت های بی پایان
حماقت های بی پایان زنی که راهی به سوی آگاهی نمی یابد
و در سراشیبی جهل خود سرگردان است
دیروز به دیدن رگ خواب رفتم و کم مونده بود که گریه کنم. گریه به حال حماقت دختری سبز
دلم برای تمام دختران سبز اما احمق سرزمینم سوخت
باور نکردنی بود برام همه چی
باورم نمیشد که این فیلم با وضوح هرچه تمام تر داره روایت زندگی دختری احمق رو میکنه که ما در آرک تایپ شناسی بهش میگیم پرسفون
من شک ندارم که نویسنده ی فیلمنامه الهامات زیادی از داستان پرسفون گرفته و بر پایه ی اون داستان رو روایت کرده
و حمید نعمت الله هم در مقام کارگردان به بهترین شکل ممکن به اثر جان بخشیده
و اون کسی که مدال افتخار بر گردن اش آویخته شده، کسی نیست جز لیلا حاتمی که با تمام وجود در نقش یک دختر احمق فرو رفته
داستان فیلم در مورد دختری است که سالیانی دراز با همسری زندگی کرده که معتاد بوده و بنا به شانس و اقبال موفق به جدایی شده و در حال حاضر به دنبال شغل و جایی برای سکنی میگرده
سبک سری دختر از نحوه ی کار پیدا کردنش کاملا هویدا بود
یک سادگی و ساده لوحی خاصی در رفتار و ارتباط برقرار کردن این آدم وجود داشت
هرجا که مراجعه میکرد، همه متوجه میشدند که با آدمی دست و پا چلفتی طرف هستند
تا اینکه گذرش به کوروش تهامی خورد
تهامی در نقش مدیر داخلی یک فست فود در فیلم حضور داشت و در ابتدا اونچه که در فیلم میبینیم به این حالت هست که بسیار عاشق پیشه و باشعوره و مثل فرشته ای حامی اومده که لیلا رو نجات بده
غافل از اینکه کوروش هم ریشه های از شخصیت دون ژوئن رو به همراه داره
در وهله ی اول ما متوجه این شخصیت کوروش نمیشیم و فکر میکنیم که چقدر عاشق پیشه است، چقدر باشعوره، چه مرد باشعوری می تونه باشه که زن ها رو درک میکنه و براشون ارزش قائله
اما اینها نقاب هایی است که کوروش به چهره زده تا بتونه لیلا رو به دست بیاره
حالا اگر نخوایم خیلی جدی بگیم که کوروش دون ژوئنه، اما همه ی ادله مارو به این سمت میبره که لیلا برای کوروش از اهمیت خاصی برخوردار نیست
کما اینکه در اوایل ماجرا نقش حمایتی کوروش بسیار بارزه و هیچ شبهه ای به ذهن مخاطب خطور نمیکنه که ممکنه کوروش دون ژوئن باشه
دون ژوئن بودن کوروش به نظر من نقطه ی ثقل داستان نیست
نقطه ی سنگینی و مرکزیت داستان، حماقت لیلا است
لیلا در حماقتی بی حد و حصر به سر میبره
لیلا نمیتونه از پس انجام نیازهای اولیه خودش بربیاد
نمیتونه برای خودش کسی باشه
نمیتونه استقلال لازم رو داشته باشه
و نمیتونه خودش رو نجات بده
و منتظر ایستاده که مردی پیدا بشه و اون رو از این مهلکه نجات بده
کما اینکه هیچ مردی قرار نیست پرسفون رو نجات بده، جز خودش
لیلا مثل دخترک های سیزده ساله به دنبال ماشین کوروش میدوه
و در این راه بخاطر بی احتیاطی پاش هم پیچ میخوره
لیلی نمیتونه ساندویچ همبرگر رو در کاغذ خودش بپیچه و ساندویچ ها با هم قاطی میشن
لیلی نمیتونه پنجره های خونشون رو ببنده که طوفان به داخل نیاد
لیلی نمیتونه بگه نه
لیلی نمیتونه از جهل خودش بیاد بیرون
لیلی احمقه
لیلی یک احمق به تمام معناست
هر کسی که از دور لیلا رو ببینه میفهمه که احمقه
لیلاهای سرزمین من احمقند
وقتی ۱۲ سال به پای پسری میشینند و انتظار دارند که بالاخره یه روزی بیاد و بگیردشون، در حالی که اون پسر با این دختر مثل جاسوئیچی رفتار میکنه و حکم رفع کوتی رو براش داره، مشخص میشه که روح لیلا در کالبد تمامی این دختران هلول کرده
قوه ی تمیز و تشخیص چیزی است که لیلاهای سرزمین من ندارند
نمیتونن تشخیص بدن که چی خوبه و چی بد
چه رفتاری شایسته است و چه رفتاری غیر محترمانه
نمیتونن تشخیص بدن که الان تو آب نمک هستند و حکم زاپاس رو دارند
و متاسفانه، همینطور سبک سرانه به زندگی خودشون ادامه میدن و امید دارند که بالاخره یه روزی اون اتفاق خوبه می افته و مرد رویاهاشون که شاهزاده ای زیباست، با اسب سفید میاد و اونهارو به بهشت موعود میبره
در ادبیات روانشناختی تحلیلی از این گزاره تعبیر به عقده ی سیندرلا هم میشه
یکی بالاخره میاد و شمارو نجات میده
و شما تا اون روز باید صبر کنید
و بر حماقت خودتون اضافه کنید
لیلا نمیدونه که احمقه، اما در آخر فیلم میفهمه و کل آگاهی رو یکجا بر خودش نازل میکنه
متوجه حماقت خودش میشه
و بابت این حماقت تا پای مرگ پیش میره و قربانی میده
دقیقا جایی که پرسفون در اسطوره بابت حماقت دزدیده میشه و قربانی میده
این قربانی چیزی نیست جز سر بریدن حماقت پیشین
نور آگاهی زمانی بر لیلا می تابه که تصمیم میگیره که دیگه اون آدم احمق سابق نباشه
از اینجا به بعده که لیلا تبدیل به ملکه میشه و بر جایگاه اصلی خودش جلوس میکنه
پرسفون زمانی ملکه شد که دانه های انار رو خورد
و انار چیزی نیست جز آگاهی
سایکی زمانی نامیرا شد، که از پردیس اروس خارج شد و هفت خوان آفرودیت رو پشت سر گذاشت
به دست آوردن هر آگاهی مستلزم کشیدن رنج فراوان است
و لیلای قصه ی ما، خواسته یا ناخواسته رنج آگاهی رو به جان خرید و دست آخر ملکه شد
لیلاهای سرزمین من چه زمانی قصد ملکه شدن دارند؟